سایت شرط بندی takshoot

سایت شرط بندی takshoot

آدرس جدید سایت TAKSHOOT, takshoot ادرس جدید,TAKSHOOT ورود,takshoot ادرس جدید,takshoot

شاهرخ سایت شرط بندی takshoot سریع بهنام رو گرفت امیرهم به فرهاد گفت:د برو دیگه…برو سوارماشینت شو تا گند بیشتری نزدی…
فرهاد به سمت من اومد و گفت:آنی معذرت…
ولی بهنام به قدری عصبی شده بود که با سرعت فرهاد رو سمت خودش برگردوند و کشیده ی محکمی به صورت فرهاد زد.با عصبانیت گفتم:بهنام؟
بهنام فریاد زد:خفه شو سایت شرط بندی takshoot آنی تو بروگمشو توی ماشین من.
فرهاد هیچی نگفت و رفت سوارماشینش شد و با سرعت ازکنارهمه رد شد.باعصبانیت به بهنام نگاه کردم و تا خواستم حرفی بزنم الهام وامیرمن رو به سمت ماشین بهنام بردن و شاهرخ هم شروع کرد سایت شرط بندی takshoot آروم آروم با بهنام صحبت کردن.عصبی شده بودم و دلم میخواست هرچی ازدهنم درمیاد نثاربهنام بکنم ولی امیروالهام با اصرارمن رو توی ماشین فرستادن و گفتن جلوی بچه ها بحث نکنید با هم.
بعد ازچند لحظه بهنام هم سوارماشین شد وحرکت کردیم.بهنام دائم درحین رانندگی سرش رو میگرفت میدونستم خیلی کلافه شده ولی من عصبی ترازاونی که میشد حدس زد شده بودم.حرکت بهنام برام قابل توجیه نبود.فرهاد ازهم دانشگاهی های من بود پسر بدی نبود و درسته اون شب درپایان حرف نامربوطی گفته بود ولی دوست نداشتم بهنام بهش کشیده بزنه وجلوی همه خوردش بکنه.فرهاد میتونست با بهنام درگیر بشه ولی مطمئن بودم به احترام دوستی با بچه ها ازدرگیری پرهیزکرده بود.پاکت سیگارم رو از کیفم بیرون آوردم و یکی روشن کردم.بهنام گفت:خاموشش کن سرم درد میکنه.
باعصبانیت گفتم:به جهنم…مرده شورخودت و سرت رو ببرن.
سرعتش زیاد بود ماشین سایت شرط بندی takshoot رو کشید کنارجاده و زد روی ترمزو اگر کمربند نبسته بودم با کله رفته بودم توی شیشه ی جلو.سیگارازدستم افتاد کف ماشین با پام خاموشش کردم و سیگار دیگه ای آتیش زدم.بهنام بهم نگاه کرد و گفت:بهت میگم اون آشغال رو خاموشش کن.
گفتم:نمیکنم…دوست دارم…به توچه…ببین بهنام تو نمیتونی برای من تکلیف تعیین کنی…تواعصاب برای من نذاشتی…
سیگار رو از دستم گرفت و به همراه پاکت سیگاری که از روی پام برداشته بود از شیشه پرت کرد بیرون.نگاهش کردم وگفتم:ببین بهنام بذار یه چیزهایی رو بهت همین الان بگم…حالم ازت بهم میخوره…تو یه روانی هستی…تو یه آدم احمقی هستی که شعور و منطق رو در مشت و لگد و کتک آدرس جدید سایت takshoot کاری خلاصه دیدی و کردی…اونقدرازت بدم اومده که دیگه حاضرنیستم یه لحظه هم تحملت کنم…تو دائم داری با اعصاب من بازی میکنی…هرجا خوشیی دارم سه سوت به گند میکشیش…اگراون لحظه نشه حتما چند ساعت بعدش کاری میکنی که ازدماغم دربیاد…تو یه مریض روانی هستی…تویه آدم خودخواه مغروری که فقط به خودت فکرمیکنی…تو هیچ حرمتی برای دوستهای منم قائل نیستی…هیچی…فقط به سایت شرط بندی takshoot خودت وعقاید خودت فکرمیکنی همین وبس…من اگه نخوام تو رو ببینم باید به کی بگم؟…من اگه بخوام از دست تو راحت بشم باید چیکارکنم؟. آدرس جدید سایت takshoot..تو چرا نمیمیری اصلا؟…کاش بمیری راحت بشم چون تنها راهی که فکرمیکنم ازدستت راحت میشم مردنت هستش…حالم ازت بهم میخوره…کاش بمیری…بمیری…

آدرس جدید سایت takshoot

درتمام مدتی که فریاد کشیدم سرش بهنام درسکوتی بی سابقه به پشت صندلیش تکیه داده بود و فقط نگاهم میکرد
کمربند ماشین رو بازکردم و از ماشین پیاده شدم……..پایان قسمت بیستم
داستان دنباله دار قسمت بیست ویکم
ازماشین پیاده شدم و درماشین رو محکم بستم.هنوز چند قدمی از ماشینش دور نشده بودم که صدای پیاده شدنش رو از ماشین شنیدم.با قدمهایی تند وعصبی بهم نزدیک شد و بازوم رو گرفت و گفت:خیلی خوب…حالا دیگه خل بازی درنیارساعت از11:30شب گذشته سوارماشین شو بریم خونه.بازوم رو ازدستش کشیدم بیرون گفتم:به جهنم…ولم کن گندش رو درآوردی دیگه.
محکم سرجاش ایستاد و دوباره دستم رو گرفت ولی این بار محکمترازقبل و با صدایی آروم اما عصبی گفت:برگرد توی ماشین.
برگشتم به صورتش نگاه کردم میتونستم اوج عصبانیتش رو دراون لحظه حدس بزنم ولی دیگه منم عصبی شده بودم و نمیتونستم درست تصمیم بگیرم با عصبانیت گفتم:نمیخوام…گفتم که بهت…دیگه یه لحظه هم نمیتونم ریختت رو تحمل کنم چرا نمیفهمی تو؟
به چشمهام خیره شد و گفت:آنی اینقدربا اعصاب من بازی نکن…الان دیر وقته بیا برو توی ماشین برگردیم خونه.
گفتم:نمیام…نمیام…با تو نمیام…تو دیونه ای…تو روانی هستی منم مثل خودت میخواستی روانی کنی که کردی…نمیام…دستم رو ول کن…اونقدر دست و پا چلفتی نیستم که نتونم یه ماشین دربستی بگیرم برگردم خونه.
هنوزبازوم رو با دست راستش گرفته بود و درهمون حال دست چپش رو برد لای موهاش و برای چند لحظه به دوردست وانتهای خیابون نگاه کرد بعد رو کرد به من و مستقیم به چشمم ……….
بقیه ی ماجرا در ادامه ی مطلب
هنوزبازوم رو با دست راستش گرفته بود و درهمون حال دست چپش رو برد لای موهاش و برای چند لحظه به دوردست وانتهای خیابون نگاه کرد بعد رو کرد به من و مستقیم به چشمم خیره شد و گفت:باشه…من دیوونه…من روانی…اصلا هرچی تو بگی ولی نمیذارم اینجوری تنها این موقع شب برگردی خونه.
کمی این طرف و اونطرف خیابون رو نگاه کرد تقریبا20یا30قدم جلوتریه آژانس ماشین کرایه ای بود نفسی عمیق ازروی عصبانیت کشید و گفت:بریم.
بعد با ریموتی که دستش بود ماشینش رو قفل کرد و دست من رو توی دستش گرفت.درست انگاردست یه دختر6ساله رو توی دستش گرفته و دنبال خودش میکشونه!!چند بار خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم ولی فهمیدم هربار که این کار رو میخوام بکنم با فشاروعصبانیت بیشتری دستم رو توی دستش فشارمیده.جلوی آژانس ایستاد و به من گفت منتظرباشم.چند دقیقه بعد ماشینی رو برام کرایه کرد و منم بدون خداحافظی ازش سوارماشین شدم.راننده ی ماشین مرد میانسالی بود و خیلی زود متوجه شد من دارم گریه میکنم.با صدای آرومی گفت:ببخشید دخترم با همسرت بحثت شده داری برمیگردی خونه ی پدرت؟
تو اوج گریه یک کمی خنده ام گرفت ولی جلوی خودم رو گرفتم و گفتم:نخیر ایشون رو که دیدینش پسرعمه ی فضول بنده هستن که روزگارم رو سیاه کرده شما هم اگرممکنه من رو زودتربه مقصد برسونید چون نه حوصله توضیح دادن ماجرا رو دارم نه حوصله شنیدن نصیحت و راهنمایی احتمالی از طرف شما رو…
راننده نفس عمیقی کشیده و تا رسیدن جلوی درخونمون دیگه یک کلمه هم حرف نزد.وقتی وارد خونه شدم کوروش آدرس جدید سایت takshoot هنوز نیومده بود خونه و آرش هم توی هال نشسته بود داشت فوتبال باشگاههای اروپا رو نگاه میکرد سلام کوتاهی کردم و از پله ها بالا رفتم تا هرچه زودتربه اتاقم برم.وسط پله ها که رسیدم آرش گفت:چیه بازم مثل خروس جنگی پریدین بهم؟
برگشتم آرش رو نگاه کردم دیدم همونطورکه دراز کشیده جلوی تلویزیون برگشته داره من رو هم نگاه میکنه.گفتم:پسره روانیه…امشب بیخود و بیجهت جلوی بچه ها زد توی گوش فرهاد…
آرش به میون حرفم اومد و گفت:بیخود بیخودم که نبوده حتما چیزی شده که این کار رو کرده…

سایت پیش بینی فوتبال takshoot

حدس زدم تا من برسم خونه بهنام تلفنی همه چی رو به آرش باید گفته باشه بنابراین گفتم:ببین آرش…فرهاد هرچی هم…
باز آرش میون حرفم اومد و گفت:آنی آدرس جدید سایت takshoot برو خدا رو شکرکن بهنام فقط زده توی گوشش…اگه من یا احیانا”کوروش اونجا بودیم فکرنمیکنم اوضاع به یه کشیده ختم میشد…ازهمه اینها گذشته دختر تو چرا اصلا”حالت نرمال نداری؟!!!اون موقع که نباید به بهنام حق میدادی همیشه با پنهان کاریهات به طورعلنی وغیرعلنی حق رو بهش دادی اما حالا که واقعا”باید بهش حق بدی کارت برعکس شده؟!!!
عصبی شدم وبا صدای بلند گفتم:بابا خسته شدم…دیوونه ام کرده…به خدا دیگه حاضرنیستم یه لحظه ریختش رو ببینم…توهمه کارم دخالت میکنه…توی لباس پوشیدنم…توی بیرون رفتنم…توی آرایش کردنم…توی روسری و مقنعه سرکردنم…توی روابطم با دوستام…دیگه خسته شدم به خدا….
مامان بزرگ ازآشپزخونه با یه ظرف میوه که برای آرش آماده کرده بود اومد بیرون نگاهی به من کرد و ظرف رو گذاشت روی میزوسط هال وگفت:بازچی شده داری شلوغش میکنی؟
سرم رو انداختم پایین  سایت پیش بینی فوتبال takshootگفتم:سلام مامان بزرگ…هیچی چیزی نشده.
مامان بزرگ روی یکی از راحتی های هال نشست و کتاب حافظش رو که تنها مونسشه برداشت و گفت:گلکم تو رو ارواح خاک مامان و بابات بازنذارشلوغ بشه…تازه چند وقتیه یه ذره همه با هم خوب شدن و کوروش ازخرشیطون اومده پایین…الان پاش برسه خونه تو شکایت بهنام رو بکنی خدا میدونه باز چه قشقرقی به پا بشه.
کیفم رو ازجلوی پام برداشتم و به سمت اتاق خوابم راه افتادم وگفتم:باشه چشم…خفه خون میگیرم…ولی دیگه نمیخوام اسم این پسره ی روانی رو جلوی من بیارین فقط همین.
وارد اتاقم شدم یکباره احساس سردرد شدیدی بهم دست داد روی تخت نشستم و از کیفم سه تا مسکن برداشتم و با یه لیوان آب یکجا خوردم.یه پاکت سیگار زیرتختم بود ازتوش یه نخ سیگار درآوردم سایت شرط بندی takshoot و کاغذ و خودکارم رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن:
بهنام سلام…
نمیدونم الان کجایی…ولی مطمئنم مثل همیشه ازدستم دلخورو عصبی هستی…عیبی نداره جهنم توهمیشه سایت پیش بینی فوتبال takshoot ازاین تکه کلام من متنفر هستی مگه نه…ولی من از رو نمیرم بازم میگم به جهنم
بهنام میخوام بگذرم از لحظه های با هم بودن…با هم گریستن…با هم خندیدن و حتی با هم به اوج خوشبختیها رسیدن…میخوام تمام لحظات پاک و نجیب رو به هم بریزم…میخوام بی مهابا برم…برم بدون اینکه نگاه هرچقدرکوچیک به چشمات بندازم…میخوام برم…نمیخوام وقتی میرم هیچی از آدرس جدید سایت takshoot من توی دلت باقی بمونه…میدونی چرا؟
چون من مثل طوفانم مثل رعدم مثل فریادم مثل رودم مثل بادم
ولی تو یه برکه ای
یه آب راکد…اما زلال…
نه اینکه تو بد باشی ها نه…اصلا
ولی من با تو خیلی فرق دارم…
بهنام میخوام برم…نگو سایت شرط بندی takshoot بی معرفتم…نگو از عشق چیزی سرم نمیشه…نه به خدا منم آدمم ولی برای تو ساخته نشدم…
میخوام برم برای خودم…
بگو…بگو دیگه…همون جمله ای روکه بدت میاد و من همیشه میگم رو بگو…بگو به جهنم…بگو برو به جهنم

takshoot

تا برم takshoot و اونجورکه میخوام پروازکنم…بهنام تو نمیتونی بالم رو ببندی یا حتی بشکنی…من میرم…توهم یاد بگیرکه بعد رفتنم بگی…به جهنم
بعد از اینکه این مطالب رو نوشتم کاغذ رو تا کردم وگذاشتم لای یکی از کتابهام قرصها اثرشون روگذاشته بودن و شدیدا”احساس خواب آلودگی داشتم و خیلی زود روی تخت خوابم برد ولی تمام شب متوجه برو و بیای داخل خونه و حیاط و روشن شدن ماشین های داخل حیاط میشدم اما سایت شرط بندی takshoot اونقدرخواب آلود بودم که حتی از جامم بلند نشدم ببینم چرا اینقدر نصفه شبی همه سر وصدا میکنن ودائم در رفت و آمدن حتی یک بارکه ماندانا اومد توی اتاقم وصدام کرد با عصبانیت سرم روکردم زیر پتو وگفتم:اه…خفه شو…نصفه شبی هم از دست تو نباید خواب درست وحسابی داشته باشم…بروگمشو بذاربخوابم…
فقط آخرین لحظه که سایت پیش بینی فوتبال takshoot ماندانا داشت از اتاق بیرون میرفت شنیدم که گفت:خاک برست آنیتا واقعا که خری…
توجهی به حرفش نکردم وخیلی زود دوباره خوابم رفت…….پایان قسمت بیست ویکم
داستان دنباله دار سایت پیش بینی فوتبال takshoot قسمت بیست و دوم
صبح وقتی بیدارشدم یک کم دیرم شده بود با عجله رفتم پایین ودیدم مامان بزرگ هم خونه نیست یک کم تعجب کردم چون برعکس همیشه حتی صبحانه هم حاضر نبود!!!همونطور باعجله چند تا لقمه کره و پنیر خوردم و ازخونه بیرون رفتم.وقتی ماشین رو ازحیاط بیرون میبردم یه لحظه سایت شرط بندی takshoot نگاهم به حیاط عمه مهین افتاد وازلای نرده های سایت شرط بندی takshoot در حیاطشون متوجه شدم که ماشین بهنام هم هنوز داخل حیاطه!!!برام عجیب بود چون سابقه نداشت بهنام بدون ماشین بره بیمارستان یا احیانا”دانشگاه…ولی درنهایت حدس زدم شاید اونم خواب مونده سوارماشین شدم ورفتم دانشکده.بعدازدانشکده هم طبق معمول با بچه های گروه رفتیم همون خونه ایی که مدتی بودبرای ساختن یه فیلم همکاری داشتیم.اون روزالهام خیلی گرفته بود ودائم حس میکردم حرفی میخواد بهم بزنه ولی یک جورهایی ازگفتنش پرهیزمیکنه!!!حتی چندباری ازش پرسیدم:الهام چیزی شده؟بعدازکلی من من کردن جواب میداد:نه…نه…چیزمهمی نیست.چندباری هم دیدم وقتی تلفنی میخوادصحبت بکنه یا خودش takshoot میخواد تماسی بگیره برعکس همیشه میرفت یه جای دور وخلوت وتقریبا زمانهای طولانی رو دراون روز پای تلفن بود.منم وقتی حس کردم موضوعی رو دوست داره ازمن پنهان نگه داره دیگه زیادکنجکاوی نکردم.شب وقتی برگشتم خونه ساعت تقریبا از10گذشته بود وارد هال که شدم دیدم کوروش توی هال روی زمین درازکشیده وخوابش برده اما برام عجیب بودکه چرا باهمون لباسهایی که معمولا باهاش بیرون میره خوابیده!!!حتی بالشت ویا پتوهم برای خودش برنداشته بود.رفتم از اتاق سایت شرط بندی takshoot مامان بزرگ بالشت وپتوبراش آوردم وبه آرومی بیدارش کردم وزیرسرش بالشت گذاشتم اونقدرخسته بود که نمیتونست چشمش رو باز نگه داره!!!پتو رو که روش مینداختم گفت:آنی برات شام گرفتم روی میزآشپزخونه اس برو بخور.گفتم:نه مرسی من بیرون با بچه ها شام خوردم.گفت:پس بذارش توی یخچال.پرسیدم:مامان بزرگ خونه نیست؟باخواب آلودگی جوابم رو میداد.گفت:نه.گفتم:مانداناچی ؟جواب داد:نه رفته خونه مادرشوهرش.کمی دور وبرهال وپذیرایی رو نگاه کردم گفتم:آرش کجاس؟عصبی شد داد زد:اصول الدین می پرسی؟ول کن خوابم میاد.باتعجب نگاهش کردم وگفتم:خوب خوابت میادچرا اینجا خوابیدی؟چرا توی اتاق خوابت نمیری؟چرا با لباس بیرون…
سرش رو اززیرپتوآورد بیرون وگفت:نخیر…ول کن نیستی…میذاری کپه مرگم رو بذارم یا…
درهمین لحظه گوشیش زنگ خورد مثل برق ازجاش پرید وگوشیش رو جواب داد:الو؟…جونم آرش؟بگو؟.. سایت پیش بینی فوتبال takshoot .چی شده؟…بیام…وبعدبلندشدرفت توی حیاط!!!……………..
دنباله ی ماجرا در ادامه ی مطلب

درهمین لحظه گوشیش زنگ خورد مثل برق ازجاش پرید وگوشیش رو جواب داد:الو؟…جونم آرش؟بگو؟…چی شده؟…بیام…وبعدبلندشدرفت توی حیاط!!!
حس کردم برای اینکه من ادامه مکالمه اش رو نشنوم رفت توی حیاط چون مطمئن بودم خونه ی ما مشکل آنتن دهی نداره.یک کم گیج و ویج وسط هال ایستادم وبعد همونطور که داشتم به دلیل رفتارکوروش فکرمیکردم آروم آروم رفتم سمت آشپزخونه تا غذایی که کوروش گفته بود رو بگذارم سایت شرط بندی takshoot توی یخچال.چندلحظه بعد کوروش برگشت داخل هال ودوباره رفت زیرپتو سرشم کرد اون زیر.وقتی ازآشپزخونه اومدم بیرون حس کردم کوروش سرش زیرپتوهست ولی هنوزبیداره بنابراین با صدای آروم گفت:کوروش؟جواب داد:جون هرکی دوست داری برو بالابگیربخواب بذارمنم بخوابم.دیگه هیچی نگفتم.داشتم ازپله ها بالامیرفتم که درهال بازشد وماندانا اومد پشت سرشم مامان بزرگ!!!چشمهای ماندانا اشکی بود وچهره ی مامان بزرگ هم داد میزد که حال و روزخوشی نداره.نگاهی به هردوشون کردم وبعد ازسلام گفتم:مانی؟!!!چی شده؟کوروش زود سرش takshoot رو اززیر پتو بیرون آورد و رو به مانداناگفت:مشکلت با خانواده ی شوهرت حل شد؟مامان بزرگ وماندانا هردو به کوروش نگاه کردن من صورت کوروش رو نمیدیدم ولی اونها کاملا جلوی کوروش قرارداشتن.بعدهردوشون به من نگاه کردن سپس مامان بزرگ نشست روی یکی از راحتی های توی هال و دیدم ازتوی کیفش قرصهای قلبش رو درآورد ماندانا مکثی سایت پیش بینی فوتبال takshoot کرد وگفت:آره…آره…اگه مامان بزرگ نبود که دیگه هیچی…
حس کردم این وسط چیزی هست که دارن از من پنهان میکنن و این مسئله عصبیم کرد اما عادت نداشتم وقتی چیزی رو ازم پنهان میکنن کنجکاوی کنم بنابراین دیگه حرفی نزدم ورفتم به اتاقم اما متوجه بودم که چراغ هال طبقه ی پایین تا دیروقت روشن موند و با هم صحبت میکردن!!!
چهارروزگذشت ودرطول این چهارروزمن هیچ خبری ازبهنام نداشتم کم کم ندیدنش و اینکه هیچ تماسی هم با من نداره برام نگران کننده شده بود.هرروزکه ازخونه بیرون میرفتم ماشینش توی حیاط عمه مهین بود ولی سعی میکردم به خودم بقبولونم که باز طبق معمول برای یک همایش پزشکی رفته خارج ازکشوراما درنهایت تماس نگرفتنش با من برام جای سوال داشت!!!بهنام عادت به قهرنداشت حتی دراوج لحظاتی که من باهاش قهرمیکردم وخودشم ازدست من سخت عصبی بود درهرصورت تلفنش قطع نمیشد حالا شده روزی یک بارهم زنگ  سایت شرط بندی takshoot میزد اما اونروزچهارمین روزی بود که هیچ خبری ازش نداشتم.دراین مدت هم هرشب یا آرش خونه نبود یا کوروش!!!یه بارکه ازآرش دلیل این مسئله رو پرسیدم گفت:دکوردوتا مغازه رو داریم عوض میکنیم هرشب باید یکیمون با کارگرها بمونه…..
منم دیگه لزومی ندیدم کنجکاوی کنم و ازکنارقضیه گذشتم.روزپنجم شد اون روز توی دانشکده بعدازتموم شدن  سایت پیش بینی فوتبال takshoot درس حوصله ام نگرفت با بچه ها برم سرکاروقتی داشتم با الهام وامیرکه دنبالش اومده بود خداحافظی میکردم الهام گفت:کارخوبی میکنی امروز نمیای…اتفاقا امیرگفت صبح رفت خونه…حتما برو دیدنش…
با تعجب به امیروالهام نگاه کردم وگفتم:کی رفت خونه؟!!!دیدن کی برم؟!!!
امیر با عصبانیت به الهام نگاه کرد وگفت:آخرش گند رو زدی…آره؟
الهام با حالتی مضطرب سایت شرط بندی takshoot به من وبعد به امیرنگاه کرد وگفت:به خدا فکرکردم دیگه امروزبهش گفتن…